در بیستمین سالگرد نبودت ....

دلم پر است و چشم هایم بارانی ...

دیگر چیزی به دلم نمی نشیند اشک هائی که برایت می ریزم تمامی ندارد, جایت خالیست ...

دیرگاهیست زندگی می کنم امّا هر روز بیشتر می شکنم شانه هایت را می خواهم, دست های گرمت را که بر سرم می کشیدی نیاز دارم, مهربانی قلبت را می خواهم...

چه فرشته وار بالهایت راگشودی و آسمان را برگزیدی

انگار زمان مانند نام زیبایت آرام ایستاد وقتی پرواز کردی

حال چگونه...

بدون الهه هستی بخش وجود تو باید دل باخت، رسم عاشقی آموخت، دلداری پیشه کرد،رسم پاکبازی و مهرورزی فراگرفت ، رفیق توفیق شد،گوهر حیا ‌را باور کرد،ارج شرف و قناعت و وفاداری رااندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنیانی آدمی در شاخسار دلاویز گلستان خلقت را فهمید؟

دیگر تو نیستی تا آغوش صبور و مهربانت تکیه گاه تمام دردهایم باشد

چه کوتاه بودی،

نه ببخشید چه بی لیاقت بودم که سهم من از با تو بودن اندک باشد.

طلوع آمدنت کوتاه بود و حالا بی تو بودن غروبیست تا همیشه ...

 

وکیست که از جنبش عاشقانه ی مادرانه های تو راه آسمان را نیافته باشه...؟؟؟

 





تاريخ : ۱۳٩٤/٧/۱ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()

نزدیکترین نقطه بخدا
نزدیکترین لحظه به اوست .
وقتی حضورش را،
درست در قلبت حس کنی .

نزدیکترین لحظه بخدا میتواند دردل ...
تاریکترین شب عمر ناخواسته ی تو،
و یا در اوج بزرگترین
شادی دلخواسته ی تو،
رخ دهد....





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ٦:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()

آلیس گفت: "باورم نمی شود!"

ملکه با تاسف گفت: "باورت نمی شود؟ دوباره سعی کن. نفس عمیقی بکش و چشم هایت را ببند."

آلیس خندید: "فایده ای ندارد، به زحمتش نمی ارزد. آدم نمی تواند چیزهای غیر ممکن را باور کند."

...

ملکه گفت: "به جرات می گویم دلیلش این است که زیاد تمرین نداری. وقتی من سن و سال تو بودم، روزی نیم ساعت این کار را می کردم. گاهی حتا پیش از صبحانه، حدود شش چیز غیرممکن را تصور می کردم."

وقتی آدم جرات خیال پردازی را داشته باشد، معجزه های زیادی رخ می دهد. مشکل این است که مردم هیچ وقت چیزهای غیرممکن را تصور نمی کنند

 

آلیس در سرزمین عجایب

لوئیس کارول





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ٦:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()

آرام بگیر امشب
ما هردو پراز دردیم
در اتش و یخبندان
داغیم ولی سردیم
داغیم نمیفهمیم
تا فاجعه راهی نیست
سردیم نمیخواهیم
از فاجعه برگردیم
از مرهم یکدیگر
تا زخمی هم بودن
راهیست که بی مقصد
با عشق سفر کردیم
شعریم و نمیخوانیم
شوقیم و نمیخواهیم
چشمیم و نمیبینیم
سبزیم ولی زردیم
این فصل پریشان را
برگی بزن و بگذر
درمتن شب بی ماه
 دنبال چه میگردیم
بیداری رویایی
دیدی که حقیقت داشت
ما خاطره هامان را
از خواب نیاوردیم
تردید نکن در شوق
تصمیم نگیر از خشم
آرام بگیر امشب
ما هردو پراز دردیم

افشین یداللهی





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ٥:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()

رویاهایم را به سمسار دادم...
پشت شیشه مغازه اش نوشت :
رویای عاشقانه...
به قیمت...
جوانی...





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٤:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()

از داشتن چشم اما ندیدن زیبایی
داشتن گوش اما نشنیدن موسیقی
داشتن عقل اما آگاه نشدن از حقیقت
داشتن قلبی که هرگز نتپیده پس هرگز نسوخته
باید ترسیـــد


کتاب مدرسه ی رویایی از تتسوکو کورویاناگی





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نازنین گالی | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.